دوستِ مامان امروز از مسافرت فرنگ برگشته … واسم یِ ست لوازم آرایشی مَک – Mac که واسه امریکا س ، مثل رژ لبای مختلف کرم پودر پودر ارایشی و پنکک و ریمیل و خط چشم و مداد ابرو و … اورده که خیلیم گروووووون قیمته ، رژلباش فقط ۳۰ ۴۰ تومنه… خدائی من اهل میکاپ غلیظ و به اون شدت اصلا نیستم ، خوشمم نمیاد . ولی خب اورده دیگه … تازه بهم یِ آدرسی هم داد که اگه خواستم دوباره نیاز پیدا کردم از کجا بخرم Mac ، چون تو ایران مارک تقلبی به وفور پیدا میشه … ظاهرا آشناشون تو نمایندگی دبی هر چند وقت یکبار میاره . من از دوستای مامان زیاد خوشم نمی اومد ولی این بار یِ کوچولو نظرم عوض شد !
داریم باروبندیل سفرو می بندیم و اینا . نمی دونم دقیقا کی بر می گردیم . از یِ طرف م کلی استرس بهم وارد میکنن واسه امتحان پیش و نتایج کنکور و اون کار مهمم … همه اینا با هم هست دقیقا .
چقدر دلم میخواست تو این سفر دوربین مورد علاقه م همراهم باشه و قشنگترین عکسارو باهاش بگیرم . دوربین بابا و دائی رو دوست ندارم .
رفتم خرید یِ ۳۸۰ تومن لباس و چرت و پرت خرج کردم یِ کوچولو هم گذاشتم واسه دوربین که تا الان ۳۰۰ تومن شده … ولخرجی من تمومی نداره . تا ۸۵۰ تومن خیلی مونده … اگه هر ماه بتونم ۱۰۰ تومن کنار بزارم تا اخر سال می خرمش بلاخره .
مامان میگه تو مریضی حتی شیک پوش ترین آدما اینقدر خرج نمیکنن . چه میدونم … اگه اینجوره باید یِ تجدید نظری کنم ((:
پست بعدی رو نمیدونم کی قراره بنویسم !
بوسیله خانومه سیب on
۴:۱۴ بعد از ظهر
نوشته شده در روزمـره گی
|
برچسب شده با canon, Mac, make up, برند, تقلب, خرید کردن, دوربین, دوربین عکاسی, شیک پوش, عکاسی, لوازم آرایشی, مسافرت, میکاپ, ولخرجی, پول توجیبی
|
چقدر واسه این تابستون برنامه ریزی کرده بودم . هر روز اون دفتر قفل دار صورتی مو که توش از برنامه هام می نویسم و نگاه می کنم و آه می کشم . دومین چیزی که توش نوشتم برام خیلی اهمیت داره … یعنی میشه ای تابستون این کارم جور بشه ؟ … همه ی امیدم به دائی هس . حتما این کارو برام میکنه . اینو هر روز به خودم میگم . یِ جورائی تلقین مثبت نسبت به چیزی که میخوام . نمی دونم شاید من تفکرم زیادی مثبته . ولی اگه نشه باید تا زمستون منتظر بمونم . باید همین تابستون اتفاق بیافته … همین تابستون … همین تابستون … همین تابستون …
روزا به خدا حوصله م سر میره … میام وبلاگارو می خونم و بعدش یکمی زبان . یکمی پایِ تی وی و این سریال فاصله ها که منتظرم تموم بشه چون یکی از بچه ها آخرشو لو داد ، از کارش خوشم نیومد .
کتابا و فیلما م هم ته کشید … میخواستم این کتاب دا رو بخرم که پارسال حسابی سر و صدا کرد به هر کی می رسیدم با یِ ژست روشن فکرانه ای میگفت آره خوندم ! خیلی غم انگیزه ! امروز رفتم تو سایت خرید انلاین کتاب میبینم زده ۱۱ هزار تومن !! خیلی جالبه چون تا اونجا که یادمه این کتابو مثلا تقدیم کرده بودن به ملت شریف ایران ! … اونوقت انتظار دارن مردم بشین این چیزا رو بخونن … خانوم نویسنده حتما الان داره پول پارو می کنه چون همینجوری که پیش میره کتابش داره به چاپ هزارم می رسه !!
اعصابم خورد شده … من از پول توجیبی م فقط ماهی ۳۰ تومن نهایت میدم کتاب و روزنامه و مجله … اگه ۴ تا کتاب اینجوری باشه که باید تعطیل کنم کتاب خوندن رو . حالا خوبه یکی بیاد این وسط بگه مگه مجبورت کردن این کتابو بخری و غر بزنی …

این سایتِ رو میبینم دلم عروسی میخواد … خوش به حالشون .
بوسیله خانومه سیب on
۱:۱۹ بعد از ظهر
یکمی دندون درد دارم … وای خدا . میگن تو دنیا سه تا درد هست که خیلی عذاب آوره … یکیش همین دندونه … با کلیه درد و درد زایمان …
توچال بودیم … با اینکه دکتر گفته بود کم بخند ! ولی از بس مسخره بازی در اوردیم تا اخر می خندیدیم و نشد نیشم باز نباشه !
اصلا مگه میشه من نخندم ؟
توچال من رو یاد سماء می اندازه … موقعی که می زدیم و می رفتیم اونجا … بعضی وقتا داداشش هم می اومد و دیگه بساط کل کل به راه بود … شاد و پر انرژی … چوب اسکیاشو از جونش هم بیشتر دوس داشت ! وای چه دوستائی داشتم من …
بعدشم زدیم رفتیم ا اس پ ! تا اومدم غذا کوفت کنم این دندون درد لعنتی شروع شد …
با آقاهه سیب هم آشتی شدم ! ولی با هم بحث داشتیم آخه رفته تو فاز نا امیدی …. میگه نمی تونم به دستت بیارم !!! موقعیت های عالی رو بخاطر من رد نکن و از این حرفا . بهش یاد اوری کردم که من موقعیت هامو بخاطر تو رد نکردم … بابا دوست نداره ازدواج کنم یعنی حالا حالا ها بی خیال تا ۵ ۶ سال دیگه . بابا میگه اول درس و تحصیل بعد هر چی . ولی بازم کلافه م کرد این حرفا رو میزنه دلم میخواد با سر برم تو دیوار . نمی دونم … بعضی وقتا فکر مینم نکنه اینا همه از سر دلسوزی باشه ؟ یعنی دوسِش دارم ؟ فکر کنم آره … می خواستم بیشتر حرف بزنیم ولی ادامه ندادم … حالا که حالم خوبه چرا ناراحتش کنم ؟
یِ حس خیلی خوبی دارم ! اصلا به کسی اجازه نمیدم این آرامش و خوبی رو خراب کنه . بعضی وقتا یِ چیزائی هر چند نا منفی حس آدمو خراب می کنه . حال بهم زنه . حتی ناخواسته .
حتی تو همین نت وبلاگائی بود که گاهی می خوندم دیگه نمی خونم . چون مزخرفاتشون رو نِروَم هستن . با کسی تعارف ندارم.همین طور که تو دنیام خیلی از دوستامو حذف کردم . آخیش …
وای من دیوونه ی سلن دیون شدم ! نمی دونم چرا جدی ش نگرفتم !! الان وُلوم رو بردم بالا ولی مامان میگه مدونا بزار ! نمیزاره تو حس باشم ! البته بعضی کلمه هاشو متوجه نمیشم دقیق ولی واسه فرانسه م خوبه !
بوسیله خانومه سیب on
۱۰:۵۸ بعد از ظهر